X
تبلیغات
ســـنتـــــــــــــــوری

شارژ ایرانسل

فال حافظ

ـهــــراس من ـهمه از ـمردن در سرزمینیست که مزد گورکـــن از آزادی آدمی افــزون باشد! شاملو

سه شنبه سیزدهم اسفند 1392

به من نگاه کن!

... وقتی به خودم اومدم دیدم کنار بخاری نشستم و قاب عکس پدرم توی آغوشم.. چشمام به سختی باز میشد پر از گریه ی تموم شده بود، به ساعت نیگاه کردم، به اومدن اهالی خونه چیزی نمونده بود!

کشون کشون بردمش توی حیاط کنار توت سیاه خودم(درختی که با هم بزرگ شدیم و یجورایی دوسش دارم)

کنار درخت نشستیم، من چهارزانو سرمو کج کردم دستمو گذاشتم زیر چونم و ابروهامو بردم بالا بادقت براندازش کردم! اونم به من خبره شده بود.. دستمو به نشونه ی التماس و یا نوازش ... هوم... هیچی نگفت..

سعی کردم جای زخماشو ببندم اما بسرعت خودشو عقب کشید.. یه آه از ته دلم کشیدم و باز چشام پر اشک شد اینبار باصدای بلند شروع کردم به خودم بد و بیراه گفتن... از خودم بدم اومده بود ار بی توجهیام به اون.. از این روزگار لعنتی که تموم زندگیمو گرفته که فقط مال خودش باشم.. تهش باقدرت تموم دوتا سوکی یه آپرکات(شیتا) زذم به دیوار.. انقد باشتاب زدم که تیغه پایینی دست مشت شدم بهش کشیده شد و صداش درومد..

یه لحظه مکث کردم سرمو برگردوندم دستمو ذوباره به سمتش بردم.. لرزون لرزون بهش نزدیک میکردم که .. یادم افتاد که این ملودی رو خیلی دوست داشت: امشب در سر شوری دارم...امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم.... شروع کردم به زمزمه کردن.. دستاشو گرفتم و آروم آروم شروع کردم به نواختن... اونم با من همراهی کرد و.. تموم که شدم به آغوش کشیدمش از اینکه منو بخشیده بود بوسیدمش.. 

چه حس خوبی بود.. غروب آفتاب شده بود باهم به تماشای سرخی نور نشستیم و دیگه هیچ حرفی نزدیم.. انگار که دوست نداشتم اون لحظه تموم بشه.. 

از دانشگاه اومدم خونه.. تنها بودم.. نه درسی برای خوندن داشتم نه پروژه ای برای انجام دادن.. داشتم فکر میکردم که چیکار کنم که چشمم افتاد به ....

صندلیو اوردم گذاشتم زیر پام.. کشیدمش پایین.. درشو باز کردم منتظر بودم ازم استقبال کنه اما... صحنه ی وحشتناکی دیدم.. بحدی وحشتناک که تموم رشته های عصبی پیشونیم انگار به هم گره خورده بود.. داشتم دیوونه میشدم.. یعنی چند ماه بود که بهت سر نزده بودم .. من با دل تو چه کردم که به این روز افتاده بودی.. 

بی توجهی من باعث شده بود دوتا از سیمای سنتورم کنده بشه..شاید با این کارش میخواست بگه به من نگاه کن.........


پی نوشت: الان چند روز از این ماجرا میگدره وقت ندارم بیشتر از این ادامش بدم یا شاید کسل کننده بشه..

اما.. هوای دل اونایی که دوستون دارن و دوسشون داریدو داشته باشید!


پی نوشت: پیشاپیش عیدتون مبارک!



:: برچسب‌ها: سنتوری


سه شنبه دوازدهم آذر 1392

سه شنبه بازاره هااااا...

امروز برای اولین بار رفتم سه شنبه بازار ببینم اینهمه ازش حرفه چه خبره!؟

از اونجا که سه شنبه بازار نزدیک خونه آیندمونه و من خوشحال چون دوسدارم به مرکز خریدی چیزی نزدیک باشم پامو که گذاشتم اونجا اولین چیزی که یکی از فروشنده ها بهم گفت: حاج خانوم هفته دیگه بیاید جای قبلی دیگه سه شنبه بازار اینجا نیستا! 

من:|:|

فروشنده:/../

هوا:////////..........||||||||(این یعنی یه ذره از اینور باد میومد یذره از اونور!)

از اول تا آخر سه شنبه بازار من همش در حال سلام علیک با این و اون بودم(چقد شهرت و محبوبیت دردسر سازه... والا بخدا!!)

البته کلا خونسار این شکلیه اگه بخای بری یرب بیرون سریع کارتو انجام بدی بیای ..عمرا بتونی رکوردی کمتر دوساعت بزنی!!

خلاصه طی تحقیقات من و نظر سنجی امروز من مردم به دودلیل میان سه شنبه بازار اولی بخاطر مواد غذایی و قیمت متعادل اون و دومی که اکثرا نظرشون این بود بعنوان جای تفریح!

.. ومن باز هم عمیقا رفتم توفکر...

....

الان دارم فکر میکنم

....

کاش تو زمستون خونسار یه تغییر و تحولی ایجاد میشد.. مثلا پیست یخ و برف.. تله کابین!(همون طرحی که.. لا اله الا الله.. چی بگم) مجموعه فرهنگی تفریحی بکر و تداوم تئاتری که من اخیرا رفتم و دیدم که به کارگردانی آقای دادگستر و بازی بی نظیرآقای افسر بود و واقعا حرفه ای کار شده بود و من یبار دیگه به هنرمندان شهرم افتخار کردم و جلوی مهمانم کلی سینه سپر کردم .




پی نوشت: بچه ها مچکریم

پی نوشت: مردم ما تو این مساله آگاهی ندارن یا شاید خیلی کم به تئاتر یا.. رفتن و اینجا هنوز فرهنگ سازی نشده که تا برنامه تموم میشه بابا زود پا نشید که مبادا تو ترافیک گیر کنید و یکم معطل شید لای در گیر میکنید بعضیا که میونبرم بلدن از اون درا میرن که نباید برن!

لطفا بایستید همینطور که اشک شوق تو چشاتونه دستاتونو بیارید بالا و یکی کف ..چند ثانیه مکث.. کف دومی..مکث.. سومی و حالا پشت هم بزنید به افتخار نخبگان هنر قشنگ تئاتر خوانسار



همینجوری:یادمان باشد که زمان ما محدود است.. پس زمانمان را بازندگی کردن در زندگی دیگران هدر ندهیم.

استیو جابز




:: برچسب‌ها: سنتوری


چهارشنبه هفدهم مهر 1392

مژده ای دل که ....!!!

یه خبر خوب واسه مردم شهرم دارم که آخر برنامه میگم!

............!!

................!!

......................!!!

( دل تو دلمون نبود واسه شنیدن این خبر خوب)

(مجبور شدیم کل برنامه رو پای جعبه ی جادویی بشینیم!)

خب میخام این مژده رو به مردم شهر خوانسار بدم که زمین هایی خریداری شده که قراره این زمین ها ساخته بشه و....

1500 تا فکر از مغزم عبور کرد:

احداث دانشگاه.. فضای سبز و تفریحگاه.. سینمـــــــا!!!!...

ح.و.ز.ه

همچنان که به افق نیگا میکردم با خودم میگفتم دختر خوب تو دیگه چقد ساده ای... و همونطور محو شدم!

.

.

.

پی نوشت: بهترین محله رو.. چی بگم..

پی نوشت: از ماست که بر ماست!!!!!!

پی نوشت: شهر عزیز و دوست داشتنی من، شرمنده که از دست من تهنا کاری بر نمیاد!

پی نوشت: شهر مذهبی من!!!!!!!!!!! جای هزینه زمین خریدن چه کارای خیری که... دست دوتا جوون که خونه ندارن.. هزینه ازدواج.. آزادکردن زندانیای باآبرو وبی گناه... هزینه تحصیل استعدادهایی که بنده میشناسمشون و نمیتونن برن دانشگاه.. و ............. اینا خدارو شاد میکنه نه اونایی که شما...

پی نوشت: مسئولین محترم به فکر باشید به فکر پاسخگویی در پیشگاه خداوند هم باشید نذارید این تعداد کم از جوونا و کسایی که موندند تا کاری بکنن ببــــــــــرن نفس کم بیارن و برن


زندگی زیباست اما عــــــــــــادلانه نیست.



:: برچسب‌ها: سنتوری




     

 

خدایا توبرکارخیرم بـــدار